سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آنچه را نمی دانی مگو که در خبر دادنت از آنچه می دانی متهم می شوی . [امام علی علیه السلام]

سلام ای زن اسطوره ای روز وشبم.
با دامنی پر از ریحان وپونه وآویشن.
با دستانی پر از لاله وشبنم.
با گونه هایی تر
امنشب بر من طلوع می کنی.
نیمی در خواب ونیمی در بیداری
سایه لرزانت بر دیوار تنهاییم می افتد.
امشب قشنگ ترین شب زندگیم شده است.
لب از لب نمی گشایی
.مهربان شده ای.
فقط نگاهم می کنی.همین.


کلمات کلیدی: شعر، شعر سپید

نوشته شده توسط فرید افروز 89/6/24:: 12:2 صبح     |     () نظر

روز آخر هوا گرم بود.
روز آخر باران نمی آمد.
ابری در آسمان نبود برای دلخوشی من.
روز آخر هوا گرم بود ونگاه او سرد.
حتی نگاهم نکرد.
به زمین خیره شد وگفت :دروغ می گویی.
                    گفتم :برای آنکه با تو باشم ...
فرصت نداد.
روز آخر...جمله ام ناتمام ماند.


کلمات کلیدی: روز نگار، خاطرات، شعر گونه

نوشته شده توسط فرید افروز 89/6/20:: 7:4 عصر     |     () نظر

در سکوت سردبیمارستان
چشمهای تو در نظرم بود
طعم زیتون خام بود وسکوت
چشمهای تو در نظرم بود.
برگ سبزی روی شانه ام افتاد
چشمهای تو در نظرم بود.
یک نفر مرا صدایم  زد.
چشمهای تو در نظرم بود.
درسکوت حیاط راه می رفتیم.
چشمهای تو در نظرم بود.
راه رفته را دوباره برگشتیم.
چشمهای تو در نظرم بود.
وقت بوسه وقت خوب یک دیدار
اه...چشمهای تو در نظرم بود...


کلمات کلیدی: روز نگار، خاطرات، شعرگونه

نوشته شده توسط فرید افروز 89/6/13:: 12:43 صبح     |     () نظر

دیشب یکی از بیمارانم مرد.
دختر جوانی بود به اسم یاسین.
هنوز هم تابستان است.
هنوز هم من تنهایم وانگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
دیشب یکی از بیمارانم مرد...


کلمات کلیدی: شعر، خاطره، روز نگار

نوشته شده توسط فرید افروز 89/6/4:: 9:34 عصر     |     () نظر

جرم ما اینست عزیزم که مایکی دو پیراهن کمتر پاره کرده ایم.

این جرم کمی نیست.

حالا بیا برویم من برای تو و تو برای من یکی دو پیراهن بخریم.

به قیچی بزرگ خیاطی نیازی نیست.

با دست هم می شود پیراهن هایمان راپاره کنیم .

آنوقت می توانیم برای خودمان تصمیم های بزرگ بزرگ بگیریم...


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فرید افروز 89/3/1:: 2:9 عصر     |     () نظر